کاش پدرمان آدم نبود...!
و ب نام پدر...و قسم ب عظمت سایه اش ک سنگین است...دردش سنگین است...غم نبودش سنگین است...و کاش پدر بود...فقط بود و میدید...کاش لااقل دست و پایی داشت برای بوسیدن...اصلا بگذار ساده بگویم از عظمت نام پدر همین بس ک بابا جان داد تا نان دهد و ما فراموش کرده بودیم ک پدر تکرار شدنی نیست...مثل نفسی..دمی...ثانیه ای...نسیمی ک میگذردو دیگر گذشته است...و وای از پدرماااااان!!!!وای بر پدرمان ک پدرمان را درآورد...!ی سیب ...ما بهشتمان را ب یک سیب باختیم...پدرمان یادش رفت یا خاست ک یادش برود را نمیدانم اما ما را ب خودمان،ب پدر فراموش کارمان ب جهنم کذایی و هفت رنگ زمین تبعید کردند...یادمان رفت...خاستیم ک یادمان برود...و خدا ناامید شد از اشرف مخلوقاتش...!!فراموشی و از آن بدتر شاید تظاهر ب فراموشی...درد جامعه ی امروز آدمزاده ها یا آدمیزادها!!و فلانی چ پولها جمع کرد و یادش رفت سرجاده آن زن کودکی در پشت گذاشته میگ...
ادامه مطلب